سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
باشگاه افسران جوان جنگ نرم
باشگاه افسران جوان جنگ نرم
   مشخصات مدیر وبلاگ
 
    آمارو اطلاعات

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 11
کل بازدید : 10228
کل یادداشتها ها : 5

پیوست ها
نوشته شده در تاریخ 20/2/91 ساعت 12:25 ص توسط گروه نویسندگان



دستی از غیب برون آید؟


یا


چرا حواسمان به خودمان نیست؟


چند روز پیش برای بنده ظاهرا" از طرف یاهو یک ایمیل آمد که شما برنده ی 28 میلیون دلار شدید چون در رنکینگ کاربران یاهو بالاتر بودید و چه و چه ... . بنده خودم خوب میدانم که این نوع ایمیل ها نوعی کلاه برداری است و حتی ارزش خواندن ندارد. چه برسد به پیگیری. اما از خودم تعجب میکنم که با این همه ادعا و اطلاعات دقیق از نحوه ی این مدل کلاهبرداری ها – که آخر برای هزینه ی ارسال جایزه از آدم طلب پول میکنند- باز هم با یک امید خاصی این ایمیل را خواندم و حتی به این بسنده نکردم و ایمیلم را به یکی از دوستانم که زبان انگلیسیش خیلی قوی است نشان دادم و وقتی آن دوستم با یک نگاه عاقل اندر سفیه به من نگاه کرد و با طعنه به من فهماند که چقدر ابله هستی باز هم کار را رها نکردم و در اینترنت هم این نوع ایمیل ها را بررسی کردم و دست آخر هم که همه ی شواهد نشان میداد که این ایمیل کلاه برداری است با اینکه برای فرستنده یک ایمیل مفصل که تنها شامل این سه حرف بود "f k u"فرستادم هنوز هم نگرانم که نکند به خاطر این توهینی که کردم یاهو از دادن جایزه به من منصرف شود. این را میدانم که این دسته از کلاه برداران با دست گذاشتن بر رو ی این نقطه – نمیدام بگویم ضعف یا نه- از ما است که دست به کلاه برداری میزنند. و این خود نشان دهنده ی این است که این امید به برنده شدن امری فراگیر است.-شمار این دست کلاه برداری ها را میتوانید در اینترنت جست و جو کنید باور نمیکنید که چقدر زیاد است-


خوب که به این رفتار غیر معقولم نگاه میکنم میبینم که ما از این دست رفتار ها زیاد میکنیم مثلا وقتی یک پیامک به موبایل مان میرسد به سمت آن شیرجه میرویم با اینکه مطمئن هستیم که مثلا این پیامک از طرف ایرانسل است- یا همراه اول- . اصلا فرض کنیم که این پیامک از طرف ایرانسل هم نباشد آخر چرا با این همه اشتیاق به سراغ هر پیامکی میرویم و این کار را بارها و بارها امتحان میکنیم. و یا مثلا کافیست که در یکی از قرعه کشی های قهوه ی تلخ – سریال شبکه ی خانگی- شرکت کرده باشیم تا هر تماس ناشناسی که با ما برقرار شود این امید را داشته باشیم که الان است که ما برنده ی یک دستگاه آپارتمان بشویم و حتی وقتی ببینیم که تماس ناموفقی داشته ایم – میس کال- که شماره ی یک ناشناس است دائم به این فکر کنیم که نکند برای اعلام برنده شدن با ما تماس گرفته باشند و این فرصت سوخت شود و از این بد تر این است که حتی بدون شرکت در قرعه کشی وقتی یک تماس ناشناس داشته باشیم همیشه منتظر باشیم که کسی که آن طرف خط است به ما یک خبر خیلی خوب بدهد و خلاصه این که همیشه منتظر یک اتفاق بزرگ و مهم در زندگیمان هستیم. حالا همین ما در موقع نقد دیگران محکم میگوییم که " من به شانس اعتقاد ندارم " و یا " این خود آدم است که اتفاقات بزرگ زندگیش را میسازد" و" این بلاهت است که منتظر باشیم دستی از غیب برون آید و کاری بکند" .


راستی این همه امید از کجا می آید و به چه درد قرار است بخورد؟


از آن مهمتر اینکه چرا میان نظر و عملمان- یا ظاهر و باطنمان- اینقدر فاصله است؟


چرا وقتی در موقعیتش قرار میگیریم درست همان عملی را انجام میدهیم که اگر در مقام نقد بودیم هزاران ایراد به آن وارد میکردیم؟


( این را هم بگویم که وقتی این قضیه ی ایمیل را برای دوستی تعریف کردم و طرف کلی مرا نقد کرد چند روز بعد از زیر زبانش کشیدم که قبل تر ها برای خودش هم ایمیل مشابهی آمده و او هم با این همه ادعا هنوز از کلاه برداری بودن آن ایمیل مطمئن نیست) .


حالا قضیه ی ایمیل و امید به کنار من برای خودم بسیار اتفاق افتاده که به یک رفتار کسی بشدت ایراد گرفته ام و چند روز بعد بدون اینکه خودم متوجه باشم عینا" همان رفتار را مرتکب شده ام. بعد از این که این تجربه را بارها و بارها تکرار کردم به این نتیجه رسیدم که خیلی سخت است که آدم بتواند محکم بگوید این رفتار غلط است و از آن سخت تر اینکه اگر پا بدهد خودش مرتکب آن نشود.


راستی چرا در این مواقع ما اصلا" حواسمان به خودمان نیست؟


اصلا نمیدانم چرا در پایان این متن دوست دارم بنویسم این آیه را که میفرماید:


فاعتبروا یا اولی الابصار




  



نوشته شده در تاریخ 3/2/91 ساعت 11:44 ع توسط گروه نویسندگان


کبک سیاسی جنبش سبز


 


داداشی به نظر تو زندگی بعد از تولد وجود داره؟


آیا تو به وجود مامان اعتقاد داری؟


-


نه من به این اراجیف اعتقادی ندارم؛ من یک روشنفکرم

مگه تا حالا مامان رو دیدی؟


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 


 



  



نوشته شده در تاریخ 22/1/91 ساعت 8:32 ع توسط گروه نویسندگان



هرکه خود را سبک شمارد از شر او ایمن مباش. امام علی النقی الهادی علیه السلام


دانشگاه امام شناسی


یکی از یادگارهای امام هادی علیه‏السلام ، «زیارت جامعه» است. امام علیه‏السلام دراین زیارت، به توصیف جایگاه امام و در واقع، به امام‏شناسی برای تمامی دوست داران اهل بیت علیهم‏السلام پرداخته و آن‏ها را با مقام آن بزرگ‏واران آشنا می‏سازد. یکی از ویژگی‏های این زیارت‏نامه، عمومی بودن آن است؛ بدین معنا که می‏توان آن را در تمامی زیارت‏های مربوط به دوازده امام خواند و بهره‏مند شد. در فرازی از این زیارت پرمحتوا می‏خوانیم: «هر انسان شریفی، در برابر شرافت شما، سر فرود آورد و هر گردنْ‏فرازی، به فرمان شما درآید و فروتن گردد... نام شما در ردیف نام‏های دیگران است و پیکرتان با سایر پیکرها،... چه شیرین است نام‏های شما و چه گرامی است جان‏های‏تان و چه بزرگ و والاست مقام شما...».


سیره و شخصیت امام هادی (ع)


«بُرَیحه عباسی»، که از سوی خلیفه به امامت جماعت مکه و مدینه منصوب شده بود، از امام هادی علیه‏السلام نزد متوکل، بدگویی کرد و برایش نوشت: «اگر نیاز به مکه و مدینه داری، علی بن محمد را از این دو شهر بیرون کن؛ زیرا او مردم را به سوی خود خوانده و گروه زیادی از او پیروی کرده‏اند».


بر اثر بدگویی‏های پی در پی بریحه، متوکل، امام علیه‏السلام را از مدینه به سامرا تبعید کرد. در مسیر انتقال حضرت به سامرا، بریحه نیز ایشان را همراهی کرد و با گستاخی تمام، به امام گفت: تو خود می‏دانی که عامل تبعید تو من بودم، اکنون اگر نزد متوکل از من شکایت کنی، به اموالت در مدینه آسیب رسانده و دوست‏دارانت را می‏کشم...». امام نگاهی به او کرد و فرمود: «نزدیک‏ترین راه برای شکایت از تو این بود که شب گذشته شکایتت را نزد خدا بردم و چنین شکایتی را نزد غیر او از بندگانش نخواهم برد». بریحه با شنیدن این سخن به وحشت افتاد و با التماس و زاری، از امام تقاضای بخشش کرد. امام علیه‏السلام با وجود رنج‏هایی که به سبب بدگویی‏های او متحمل می‏شد، از او گذشتند و وی را بخشیدند.




  



نوشته شده در تاریخ 27/7/90 ساعت 10:6 ع توسط گروه نویسندگان


((امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است))*


 ((امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است))*
چشمم دوباره حالت باران گرفته است
خوش باد حالشان که ز دنیا رهیده اند
هم در جوار رحمت حق آرمیده اند
شیطان دگر مزاحم ایشان نمی شود
فرزند و مال رهزن ایمان نمی شود
قدرت تمام همّت ایشان نمی شود
تزویر و مکر حربه ی ایشان نمی شود
خنجر زپشت بر رفقاشان نمی زنند
چاه از برای کشتن رستم نمی کنند
ملیاردها ریال ز کشور نمی برند
املاک و خانه خارج کشور نمی خرند
چون من اسیر بند هوسها نمی شوند
از بهر دانه صید قفس ها نمی شوند
یارب به حقّ حرمت خون عزیزشان
باقی بدار ملّت ما در طریقشان
باز آر رفتگان ره راست را به راه
ما را ببخش از کرمت لغزش و گناه

*این بخش از سلمان هراتی است و باقی نمیدانم ...



  



نوشته شده در تاریخ 7/7/90 ساعت 4:58 ع توسط گروه نویسندگان


نسل نشسته!


تلاش کردند تا به قول خودشان ارزش های دفاع مقدس را تبیین کنند نشستیم ودل سپردیم.


تلاش کردند تا به قول خودشان دستاوردهای دفاع مقدس را تشریح کنند نشستیم وگوش کردیم.


انگشت هایشان را تاآنجاکه می توانستند باز کردند وافتخارکردند که خاک ایران را حتی به اندازه‌ی یک وجب هم از دست نداده اند نشستیم ونگاه کردیم.


ما نشسته بودیم وارزش‌های دفاع مقدس در حال تثبیت وتبیین وتحقیق وتشریح وترویج وتبلیغ وبودند.


ما نشسته بودیم وخیلی ها دوست داشتندکه ما بنشینیم و به خاطرات گوش کنیم.


نشستیم و از روی مین رفتن های داوطلبانه از نماز شب های زیر نور منور از وصیت نامه نوشتن های کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسیدن، از یخ زدن روی قله ی ماووت،از سوختن درسه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکریز و...و...و بشنویم.


نشستن وشنیدن کارمان شده بود و چه شیرین هم بود و چه حالی داشت!درست مثل نشستن در خیمه های عزاداری و شنیدن مصائب وفضائل اهل البیت(ع).


******


ثمره ی جهاد نسل ایستاده فریادگر، شده بود نسل نشسته ی یاد آور.


******


و در تمام آن سال ها که ما داشتیم عکس حاج همت و متوسلیان وبروجردی وباکری و خرازی را پشت کلاسورهایمان یا روی کمدهایمان می چسباندیم وصبح های سه شنبه می‌رفتیم زیارت عاشورا با ساندیس، یک نفر داشت فریاد می زد:


"بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلت های اصلی انقلاب زنده بماند."


******


وسط میدان ما شده بود کنج عافیتی که با یاد شهدا تزیین شده بود و عکس هایشان و خاطراتشان وروز به روز هم خاطرات لطیف‌ترمی شد و لطیف‌تر. اینکه چطور عاشق می شدند، چطور خواستگاری می‌کردند ، چطور دل خانم هایشان را به دست می آوردند ، چطور به نوزادانشان نگاه می کردند، چطور شوخی می کردند و...


عجب شهدای نازنین بی آزاری . شهیدانی که حتی شهرام جزایری هم حاضر بود زکات اختلاس هایشان را بدهد تا برایشان کنگره ی بزرگداشت برگزار شود.


******


گفته بود می بینی این عکس را برای حجله ام گرفته ام.


قشنگ هست یا نه؟ و به قاب نگاه می کرد، به بچه های کوچه ی اصغر شهیدکه شاید بیست و دو را هم پر نکرده بود و دست هایش ، دست های زمخت و پینه بسته اش ، به شصت ساله ها می مانست.


اصغر که شهید شد، می دانست روزی خواهد رسید که فقط شهدای نازنین را یاد خواهند کرد؟


آنها که نه فرزندان پا برهنه ی جنوب شهری اند و نه بغض به قربانگاه آمده ، نه تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت ها و نه شمشیر برهنه ی عدالت علی در برهوت ظلم و تحجر؟


شهدایی که به نشستن فرا می خواند و گریستن و حال ، و نه به قیام و مبارزه و قیل و قال. شهدای نازنین ، شهدایی که می شود برچسبشان را چسباند به داشبورد زانتیا و گاز داد تا جمکران!


******


تا آنجا که یادم می آید، شهدا آنقدر ها هم که حالا می گویند نازنین نبودند. همیشه هم لبخند روی لبشان نبود. آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعیض از یادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودند که هیچ خوفی بر دل هیچ کس نیندازند.


تا آنجا که یادم هست – راستی چند هزار سال پیش بود؟


- تجمل پرست ها از بسیجی ها می ترسیدند.


مفسد ها، مال مردم خور ها، رانت خوارها، از بسیجی ها می ترسیدند، شهدا آدم های ترسناکی بودند.


باور کنید به خدا، این قدر دوست داشتنی بودن هم خوب نیست.


باور کنید به خدا، امام حسین (ع) هم این قدر دوست داشتنی نبود. اگر نمی ترسیدند از او، که قطعه قطعه اش نمی کردند و اسب بر پیکرش نمی‌دواندند و آب بر قبرش نمی بستند و در خیمه ها محصورش نمی کردند.


******


به روضه اش رسیدیم.


حالا چقدر حال می دهد زیارت خواندن برای شهدایی که بعد از رفتن هم شبیه شده اند به عشقشان، به حسین (ع) که آن بزرگ گفت: دو بار شهید شد.


السلام علیکم یا اولیاء الله و احبائه،


السلام علیکم یا اصفیاء الله و اودّائه.


منبع: مجله سوره ی مهر



  




  پیام رسان 
+ سلام دوستان




طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ